خرید بک لینک
...
آمد نصيحتم كند
كه بگويد ارزشش را ندارد
لياقت ندارد
اين همه آدم هست
يكی ديگر...
هيچی نگفتم!
منتظر بودم حرفش تمام شود
و فقط حرفِ خودم را بگويم:

تموم شد؟!
گفتی؟!
خالی شدی؟!
ولی من دوستش داشتم...



برچسب: نصیحت,نصیحت های مادرانه,نصیحت بزرگان,نصیحت های زندگی,نصیحت های پند آموز,نصیحت مادر به فرزند,نصیحت دوستانه,نصیحت پدر به پسر,نصیحت های دایی رامیز,نصیحتونه, نویسنده: نوید کوشکی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 21:22

"سکوت" حرف آخره...


نه این که حرفی نباشد ، هست...


خیلی هم هست...


"اما"...


عاشق ها می دانند...


دلتنگی به استخوان که برسد می شود...



"سکوت"...

برچسب: سکوت حرف آخره,سکوت کن سکوت حرف آخره,سکوت حرف آخر, نویسنده: نوید کوشکی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 21:22

خاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوندشاید کم رنگ بشونداما پاک نمی شوندگوشه ای گم می شوندگوشه ای از ذهنت را می گیرند...و ناگهانیک روز، یکجاوسط خنده های مستانهتورا به فکر فرو می برندخاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوند.

برچسب: خاطره خنده دار,خاطره خنده دار مهران غفوریان,خاطره خنده دار کوتاه,خاطره خنده دار شهدا,خاطره خنده دار مهران غفوريان,خاطره های خنده دار,خاطره ی خنده دار,خاطره هاي خنده دار,خنده دارترین خاطره ها,خنده دارترین خاطره, نویسنده: نوید کوشکی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 21:22

#مینیمال دانشجو:«استاد! منطق یعنی چی؟»استاد فلسفه با کمی مکث:«بذار یه مثال بزنم: یک آدم تمیز و یه آدم کثیف میان جای من. من بهشون پیشنهاد میدم برن حموم. کدوم یکی پیشنهادمو قبول می کنه؟»دانشجو:«خب معلومه اونی که کثیفه!»استاد:«نه! اونی که تمیزه میره چون عادت داره. اونی که کثیفه قدرشو نمی دونه! حالا کی میره؟»- «قطعا اونی که تمیزه!»+ «نه! چون اونی که کثیفه به حموم احتیاج داره! کی میره حالا؟»- «اونی که کثیفه!؟؟»+ «نه دیگه! البته که هر دو! اونی که تمیزه به حموم کردن عادت داره و اونی که کثیفه به حموم کردن احتیاج داره. حالا چی؟»دانشجو با سردرگمی:«هر دو میرن؟»استاد با خنده:«نه! هیچکدوم نمیرن! اونی که تمیزه به حموم کردن احتیاج نداره و اونی که کثیفه به حموم کردن عادت نداره!»دانشجو با اعتراض:«استاد!!! چی شد از آخر؟»استاد با خنده ی بلند تر:«هیچی! منطق یعنی همین!»

برچسب: نویسنده: نوید کوشکی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 21:22

داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم،برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: اون آقا و خانمو نگا کن چقدر محکم دست همو گرفتن...!گفتم،_ وقتی یه چیزی رو محکم می گیری، که می ترسی از دستش بِدَی...دیدی وقتی میخوای آب تُنگ رو عوض کنی، ماهی سرخ چه تلاشی میکنه تا اون یه ذره آبی که یه گوشه جمع شده رو، با جون و دل حفظ کنه...؟چون "از دست دادن" رو یجور "مرگ" میدونه.الان از اون دو نفر،کدومشون آب تُنگِ، کدومشون ماهی، نمیدونم!ولی خوب میدونم که اون وسط یه مرگِ کوچیکی هست، که قرار اتفاق بیافته. حتی موقت...:)چیزی نگفت ... به بهونه ی بستن گره ی روسری، دستمو ول کرد، روسریشو محکم کرد و اینبار ... دستمو آرومتر گرفت:)

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان فیلم فروشنده,داستان خیانت,داستان های عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان سریال ماه پیکر,داستان بد,داستان کامل فیلم فروشنده, نویسنده: نوید کوشکی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 21:21

69544110545483716068.jpg;

برچسب: نویسنده: نوید کوشکی تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 18:55

صفحه بندی